معماری
خانه / شعر / شعر: جاپای تاریخ

شعر: جاپای تاریخ

گاهي كه فارغم

زهيا هوي زندگي

در كوچه هاي كودكي ام  پرسه مي زنم

انجا نشست بر رخ من بوسه ي پدر

يا پاك كرد اشك مرا دست مادرم

انجا كه زاد گاه من است و تبار من

در خلوت شبانه صدا مي كند مرا

تا بر گذشته ها نظرم منعطف شود

در موج خاطرات رها مي كند مرا

 

ياد ايدم كه كودكي من چسان گذشت

در كوچه ها ومزرعه ها وجاليز هاش

يا چون شكفت غنچه ي صبح جواني ام

از يمن چشمه ها وقنات وكاريز هاش

 

انجا كه بود اسب من از تركه ي بلند

بر ان سوار مي شدم وهر طرف دوان

بودند بچه هاي محل شاد وبا نشاط

با اسب هاي چوبي خود در پي ام روان

 

تا شد زمان مدرسه ودرس وامتحان

شب ها چراغ نفتي وتمرين مشق وخط

با نمره هاي خوب كه ما را نصيب بود

خوشحال مي شديم از اين حسن عاقبت

 

گازي نبود وبرق در ان روزگار وبود

شب هاي سرد ٠گرمي كرسي پنا همان

با قصه هاي خوب پدر تا فرا رسد

فرداي پر اميد سر اغاز راهمان

 

اهسته باز اخر پاييز مي رسد

وز جوجه ها زياد نمانده كه بشمريم

انبوه خاطرات كه در سينه هاي ماست

بگذار هرچه زود به تاريخ بسپريم

شعر از جناب آقای منصور مسیبی

درباره ی modirarshad

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

قالب وردپرس